شمارهٔ ۴۴۰
م محتشم کاشانی
0
Altın Yaprak
گرچه ناچار از درت ای سرو رعنا می روم
از گرفتاری دلم اینجاست هرجا می روم
رفتنم را بس که میترسم کسی مانع شود
می روم امروز و می گویم که فردا می روم
رفته خضر ره ز پیش اما من گم کرده پی
هست تا سر می کشم یا هست تا پا می روم
عقل و دین و دل که مخصوصند بهر الفتت
می گذارم با تو وحشی انس تنها می روم
می روم در پی بلای هجر از یاد وصال
اشگم از چشم بلا بین میرود تا می روم
گفتیم کی خواهی آمد باز حال خود بگو
حال من در پرده غیب است حالا می روم
وای بر من محتشم از غایت بیچارگی
در رهی کانرا نهایت نیست پیدا می روم
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş