شمارهٔ ۴۵۰
م محتشم کاشانی
0
Altın Yaprak
بس که ما از روی رسوایی نقاب افکنده ایم
عشق رسوا را هم از خود در حجاب افکنده ایم
نافکنده طرح صلح آن جنگجو با ما هنوز
ما ز دهشت خویش را در اضطراب افکنده ایم
ز آتش دل دوزخی داریم کز اندیشه اش
خلق را پیش از قیامت در عذاب افکنده ایم
مژده ده صبح شهادت را که چون هندوی شب
ما سر خود پیش تیغ آفتاب افکنده ایم
رخش خواهش را عنان گردیده بیش از حد سبک
گرچه ما از صبر لنگر بر رکاب افکنده ایم
پاس بیداران این مجلی تو را ای دل که ما
از برای مصلحت خود را به خواب افکنده ایم
ما به راه عشق با این شعف از تاثیر شوق
پا ز کار افتادگان را در شتاب افکنده ایم
لنگری ای توبه فرمایان که ما این دم هنوز
کشتی ساغر به دریای شراب افکنده ایم
محتشم اکنون که یاران طرح شعر افکنده اند
ما قلم بشکسته آتش در کتاب افکنده ایم
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş