شمارهٔ ۴۷
م محتشم کاشانی
0
Altın Yaprak
دلم آزاد از دامش نمی گردد چه دامست این
زبانم کوته از نامش نمی گردد چه نام است این
گر آید روز روشن ور رود دور از رخ و زلفش
نه من یابم که صبح است آن نه دل داند که شامست این
به کامم روز و شب در عاشقی اما به کام که
به کام آن که جان می یابد از مرگم چه کام است این
تو گرم عیش با غیر و مرا هر لحظه در خاطر
که می سوزد دلت بر من چه سوداهای خام است این
یکی را ساختی محرم یکی را کشتی از حرمان
فراموش کار من بنگر کدامست آن کدامست این
بخور خونم چو آب و غیر گر آبت دهد مستان
که پیش نیک و بددانان حلالست آن حرامست این
ز حالات دگرگون محتشم می ریزد از کلکت
گهی آب و گهی آتش چه ترتیب کلامست این
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş