شمارهٔ ۴۷۴
م محتشم کاشانی
0
Altın Yaprak
ای تو نکرده جز جفا آن چه نکرده ای بکن
تیغ بکش به خون ما آن چه نکرده ای بکن
ای زده عقل و راه دین خواهی اگر متاع جان
بی خبر از درم درا آن چه نکرده ای بکن
چند به منتم کشی کز ستمت نکشته ام
ای ستمت به از وفا آن چه نکرده ای بکن
ای که ربوده ای به رخ صد دل و مایلی بدین
عقده زلف برگشا آن چه نکرده ای بکن
ای که نبوده بر درت مثل من از جفا کشان
میروم این زمان بیا آن چه نکرده ای بکن
ای نه نموده روی مه برده هزار دل ز ره
روی به محتشم نما آن چه نکرده ای بکن
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş