شمارهٔ ۵۶۲
م محتشم کاشانی
0
Altın Yaprak
دلا زان گل بریدی خاطرت آسود پنداری
تو را با او دگر کاری نخواهد بود پنداری
تو بر خود بسته ای یک باره راه اشگ ای دیده
نخواهد کرد دیگر آتش من دود پنداری
تو تحسین خواهی ای ناصح که منعم کرده ای زان در
به خوش پندی من درمانده را خشنود پنداری
فریبی خورده ای ای غیر از آن پرکار پندارم
که خود را باز مقبول و مرا مردود پنداری
رسید و به عتاب از من گذشت آن ترک نازک خود
دعایی گفتمش در زیر لب نشنود پنداری
مقرر کرده بهر مدعی مشکل ترین قتلی
ز یاران خواهد این خدمت به من فرمود پنداری
چو بر درد جدایی محتشم گردیده ای صابر
به صبر این درد پیدا می کند بهبود پنداری
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş