بخش ۷
ن نصرالله منشی
0
Altın Yaprak
باخه گفت امروز اعتراف و انکار من یک مزاج دارد و در دل تو از من جراحتی افتاد که به لطف چرخ و رفق دهر مرهم نپذیرد و داغ بدکرداری و لییم ظفری در پیشانی من چنان متمکن شد که محو آن در وهم و امکان نیاید و غم و حسرت و پشیمانی و ندامت سود ندارد دل بر تجرع شربت فرقت می بباید نهاد و تن اسیر ضربت هجر کرد
به همه عمر یک خطا کردم
غم و تشویر صد خطا خوردم
به چه خدمت ز من شوی خشنود
تا من امروز گرد آن گردم
این فصل مقرر کردن بود و خایب و نومید بازگشتن
این ست داستان آنکه دوستی یا مالی آرد و به نادانی و غفلت به باد دهد تا در بند پشیمانی افتد و هرچند سر بر قفص زند مفید نباشد و اهل رای و تجربت باید که این باب را با خرد و ممارست خود باز اندازند و به حقیقت شناسند که مکستب خود را از دوستان و مال و جز آن عزیز باید داشت و از موضع تضییع و اسراف برحذر باید بود که هرچه از دست بشد بهر تمنی باز نیاید و تلهف و ضجرت و تأسف و حیرت مفید نباشد
ایزد تعالی کافه مومنان را سعادت هدایت و ارشاد ارزانی داراد به منه و رحمته
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş