شمارهٔ ۱۰۴
م مشتاق اصفهانی
0
Altın Yaprak
گرم صد داغ بر جان می گذارد
کجا داغی چو هجران می گذارد
خوشا تیرت که مرهم خستگان را
به زخم از آب پیکان می گذارد
چه بحر است اینکه درهم کشتی ما
شکست و شکر طوفان می گذارد
گر از ذوق شهادت گردد آگاه
ز کف خضر آب حیوان می گذارد
میندیش و بکش می ابر رحمت
کرا آلوده دامان می گذارد
گذارد گر دمی آسوده ام چرخ
کجا آن چشم فتان می گذارد
به جانم درد عشق بار خوش تر
از آن منت که درمان می گذارد
خوشم با داغ عشق او که این داغ
نه سر بر جا نه سامان می گذارد
ستاد تا فراقش جان مشتاق
چه منتهاش بر جان می گذارد
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş