شمارهٔ ۱۲
م مشتاق اصفهانی
0
Altın Yaprak
از تنگی دل نیست به لب ره نفسم را
یا رب کند آگاه که فریادرسم را
در وصلم و از هجر بود ناله زارم
آویخته صیاد به گلبن قفسم را
نالم ز پی ناقه اش اکنون که ندیده است
خاموش نشیننده محمل جرسم را
درمانده خاشاک تنم کو مدد اشک
شاید که به سیلاب دهد مشت خسم را
از من حذر ای آینه رو چند که چون صبح
از پاکی دل نیست غباری نفسم را
آن یکه سوارم که به میدان محبت
عشق از ازل آورده به جولان فرسم را
مشتاق من و ناله که جز ناله کسی نیست
کز بی کسی من کند آگاه کسم را
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş