شمارهٔ ۱۲۰
م مشتاق اصفهانی
0
Altın Yaprak
گر همین خون مرا یار خورد نوشش باد
ور نه اندیشه بیداد فراموشش باد
شد شب تار اگر روز من از شام خطش
روز روشن شبم از صبح بناگوشش باد
کرده از جلوه بسی پیرهن صبر قبا
جان فدای روش سرو قبا پوشش باد
بر سر این دست که هر شب ز فراقش دارم
شبی امید که تا صبح در آغوشش باد
چه شود مست و کند میل که خونم نوشد
خون من در قدح لعل قدح نوشش باد
گفتمش گوش به افسانه اغیار مده
گوهر پند من امید که در گوشش باد
مدعی کیست که از شهد لبش گیرد کام
نیش ها در جگر از حسرت آن نوشش باد
صد سخن نرگس گویاش به من دارد نیز
سخنی قسمتم از غنچه خاموشش باد
در قدح دوش می از خون دلم کرد و بخورد
سرخوش امشب که الهی ز می دوشش باد
گرچه با من سخن از ناز نگوید مشتاق
طرف حرف لبم با لب خاموشش باد
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş