شمارهٔ ۱۶۰
م مشتاق اصفهانی
0
Altın Yaprak
گرنه ز بیوفایی گل یاد میکند
بلبل بباغ بهر چه فریاد میکند
ما را ز ما خرید و ملولیم ما که او
هر بنده که میخرد آزاد می کند
آنم به بی ستون محبت که ناخنم
در دست کار تیشه فرهاد میکند
روزی به دام افتد و از دیده اش رود
خونی که صید در دل صیاد میکند
رشگم بخون کشید دگر آن شه بتان
قتل که را اشاره بجلاد می کند
بیجرم چشم ساغر می نیست پر ز خون
این بس گناه او که دلی شاد میکند
باشد برنده تر دم صبح اجل ز تیغ
شمع سحر عبث گله از باد میکند
مشتاق در غمت نه کنون طالب فناست
عمریست در هلاک خود امداد میکند
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş