شمارهٔ ۱۸۵
م مشتاق اصفهانی
0
Altın Yaprak
به عاشق مژده کامی صبا از وصل جانان بر
نوید قطره ای بر تشنه ای از آب حیوان بر
به وصلت کرده ام خو از پی قتلم مکش خنجر
اگر خواهی کشی در خاک و خونم نام هجران بر
صبا خون شد اسیران قفس را دل ز مهجوری
پیامی زین گرفتاران به مرغان گلستان بر
تو شمع بزم غیری هر شب و من سوزم از غیرت
چه خواهد شد شبی هم با سیه روزی به پایان بر
به حسرت رفتم از کوی تو و اکنون که من رفتم
بیا گو غیر ازین گلشن چو گلچین گل به دامان بر
به شکر اینکه از رخ رشک ماه و غیرت مهری
شبی با ما به انجام آور و روزی به پایان بر
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş