شمارهٔ ۱۹
م مشتاق اصفهانی
0
Altın Yaprak
نیست کس به عهد ما یار یار خویش را
دوست خصم جان بود دوستدار خویش را
آن سیاه کوکبم کز غم تو کرده ام
تیره همچو روز خود روزگار خویش را
او به رخش ناز و من خاک رهگذر چسان
دست بر عنان زنم شهسوار خویش را
مهر من طلوع کند در هوای خود ببین
اضطراب ذره بی قرار خویش را
باز پیچ و خم مکن همچو شعله ام
یا برون کن از دلم خارخار خویش را
شد دل چون گدا خون ز رشک تا به کی
یار شهر بنگرم شهریار خویش را
مردم از ندیدنش ای خوش آن زمان که من
دیده بر رخ افکنم گلعذار خویش را
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş