شمارهٔ ۱۹۹
م مشتاق اصفهانی
0
Altın Yaprak
جز آنکه برد چو شمعت شبی به خانه خویش
کدام مرغ زد آتش به آشیانه خویش
به سر رسید شب هستیم ز قصه هجر
شدم به خواب عدم آخر از فسانه خویش
نباشدش اثری اشک من چه سان آرم
به دام خویش تو را از فریب دانه خویش
به یار سوز دلم گوید آه گرم بس است
زبان خویش چو آتش مرا زبانه خویش
به گلشنی که بود جلوه گاه برق چرا
نهیم دل به خس و خار آشیانه خویش
کشیدیم قدم از دیده وقت شد که دهد
ز گریه چشم تر من به سیل خانه خویش
به یاد شاخ گلت ناله می کند چه عجب
که عندلیب تو خون گرید از ترانه خویش
منم که شور چو بلبل فکنده ام مشتاق
درین حدیقه ز گلبانگ عاشقانه خویش
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş