شمارهٔ ۲۰
م مشتاق اصفهانی
0
Altın Yaprak
برون قدر من از جرگ گرفتاران شود پیدا
که در دوری به یاران قیمت یاران شود پیدا
ز جنبش کرد مژگان حال چشمت را بیان اما
ز بی تابی نبض احوال بیماران شود پیدا
به بزم اهل غفلت آنچه دانا می کشد داند
کسی در جرگ مستان گر ز هشیاران شود پیدا
زنند این قوم پر از حق پرستی لاف و می ترسم
که گر کاوند بت از جیب دین داران شود پیدا
رضا باغی بود کآنجا ز آتش سبزه می روید
چو خطی کز عذار لاله رخساران شود پیدا
چکد حسرت ز سر تا پایم آن حال دگرگونم
که گاه نزع بیمار از پرستاران شود پیدا
دلم را تازه رویی اشک غم مشتاق می بخشد
طراوت باغ را چندانکه از باران شود پیدا
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş