شمارهٔ ۲۰۵
م مشتاق اصفهانی
0
Altın Yaprak
سنگین دلت گرفته دلم تنگ در بغل
آورده تنگ شیشه من سنگ در بغل
بی او بسیر گل دل پرخون مرا ببر
خوشتر ز شیشه می گلرنگ در بغل
در سینه ام بدل ننمودی رخ و گرفت
از انتظار آینه ام زنگ در بغل
از دل ببر خوش آنکه من و او بهم رسیم
من آبگینه در بغل او سنگ در بغل
مشتاق کو ز سرو قباپوش او مرا
بختی که چون قبال کشمش تنگ در بغل
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş