شمارهٔ ۲۰۸
م مشتاق اصفهانی
0
Altın Yaprak
صبحدم در باغ دیدم عندلیبی از ملال
سرکشیده در فراز گلبنی بر زیر بال
گاه می شد از فغان خاموش و گاهی می کشید
از ته دل ناله زاری ازو کردم سوال
کز گلت باشد چو ساز و برگ وصل آماده چیست
دم به دم این ناله گفت آن عندلیب عجز نال
گرچه در وصلم گریزم از فغان نبود که هست
بیم هجران ناله فرمای من آشفته حال
ز آن بود هر لحظه در آغوش گلبن ناله ام
ای خوش آن فرقت گزین عاشق که در کنج ملال
کرده خو با هجر و نبود وصل را جویا که هست
این همه بیم فراق آن جمله امید وصال
تا کیم مشتاق گویی ایکه چون دل مدتی ست
کرده ای جا در بر دلدار خود بی جا منال
چون ننالم در وصال او که ترسم ناگهان
آرد این کوکب ز دور آسمان رو در زوال
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş