شمارهٔ ۲۱۱
م مشتاق اصفهانی
0
Altın Yaprak
به کنج بی کسی شادم مجوییدم مجوییدم
خوشم با درد از درمان درمان مگوییدم مگوییدم
کفن جز خون نشاید کشته تیغ محبت را
شهید خنجر عشقم مشوییدم مشوییدم
گلی کو روید از خاک شهید عشق می گوید
که از من بوی خون آید مبوییدم مبوییدم
مریض عشقم و مرگم حیات تازه باشد
اگر میرم به صد زاری مموییدم مموییدم
حدیث گلستان مرغ قفس را در فغان آرد
غریبم از وطن حرفی مگوییدم مگوییدم
شهید عشق را باید ز خون آرایش تربت
ز خاک ای لاله وای گل مروییدم مروییدم
به صحرای محبت گشت گم مشتاق و می گوید
که من گم گشته عشقم مجوییدم مجوییدم
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş