شمارهٔ ۲۳۹
م مشتاق اصفهانی
0
Altın Yaprak
یارا کجا یاران کنند آزار یاران بیش از این
دشمن نه ای خصمی مکن با دوستداران بیش از این
سنگین ز دردت بار من آسوده تو از کار من
باشند یاران یار من در فکر یاران بیش از این
خاکم سموم قهر تو بر باد داد ای تندخو
آتش نه ای تندی مکن با خاک ساران بیش از این
چندم ز تو ای نخل تر نبود به جز حسرت ثمر
ز امیدگاهان برخورند امیدواران بیش از این
در جان سحاب وصل تو زد آتش حسرت مرا
زآن ابر بود این دانه را امید باران بیش از این
تا چند داری شمع سان عشاق را آتش به جان
مپسند سوزند از غمت شب زنده داران بیش از این
شد مدتی کافتاده ام در دامت و آگه نه ای
دارند فکر صید خود عاشق شکاران بیش از این
آماده صد خفتنم هر دم ز تو هرگز کجا
خواری کشی خاری کشد از گلعذاران بیش از این
مشتاق وقت آمد که جان بسپارم از هجر بتان
خوردن کجا غم می توان بی غمگساران بیش از این
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş