شمارهٔ ۲۹۹
م مشتاق اصفهانی
0
Altın Yaprak
چون بیتو ننالم زار در گوشه تنهایی
کو طاقت خودداری کو تاب شکیبایی
لیلی وش من از من آداب چه میجویی
عاقل نیم و شهری مجنونم و صحرایی
تا چند توان جانا دور از تو بسر بردن
رحمی که دلم خون شد در گوشه تنهایی
تو خسرو فرمانده من بنده فرمان بر
حاشا زند از من سر جز آنچه تو فرمایی
از مهر کدامین عهد بستی تو که نشکستی
از بهر چه می بندی پیمان چو نمی یایی
ای ما بدو تو نیکو با ما نفسی بنشین
بر زشتی ما منگر شکرانه زیبایی
دانی من و تو واعظ باشیم که و مارا
چه کار و چه شغل آید زین گنبد مینایی
من آنکه بهر محفل جز باده نه پیمایم
تو آنکه بهر مجلس جز باده نپیمایی
از خویش نمی نالم مشتاق درین محفل
نالان زدم عشقم چون نی زدم نایی
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş