شمارهٔ ۳۰
م مشتاق اصفهانی
0
Altın Yaprak
بر سینه خود یار نهد سینه ما را
تا تازه کند حسرت دیرینه ما را
در کسوت فقریم تن آسوده سزد فخر
بر جامه زر خرقه پشمینه ما را
زان سینه که باشد تهی از کینه اغیار
ظلم است که بیرون نکنی کینه ما را
خون در دل ما نیست که این چشم گهربار
پرداخته از بهر تو گنجینه ما را
در مکتب عشقت که از او کس نشد آزاد
گو صبح نباشد شب آدینه ما را
زین بیش مشو هم نفس غیر و ز غیرت
هر لحظه مکن نو غم دیرینه ما را
مشتاق سرشگت نبرد از دل ما زنگ
بیفایده صیقل مزن آیینه ما را
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş