شمارهٔ ۷
م مشتاق اصفهانی
0
Altın Yaprak
ای باد بگو آن شه رعنا پسران را
سر خیل بتان خسرو زرین کمران را
ناخن زن داغ دل ارباب محبت
صیقل گر آیینه صاحب نظران را
بر هم زن شیرازه جمعیت عشاق
آشفته کن رشته شوریده سران را
کای رفته بغربت ز غمت شیشه صبرم
نازک تر از آن گشته که دل نو سفران را
دارم بره شوق من خاک نشین چند
چون نقش قدم چشم به حسرت نگران را
ننویسی اگر نامه پیامی که تسلی
بخشد من مهجور بفرقت گذران را
مشتاق بس این ناله جانسوز که آن شوخ
هرگز نفرستد خبری بی خبران را
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş