شمارهٔ ۱۰۲
س سیدای نسفی
0
Altın Yaprak
بهر روزی آسمان کردست سرگردان مرا
مور لنگم نیست امیدی ازین دهقان مرا
از متاعم دامن افشان بگذرد نظاره گر
بس که از گرد کسادی پر بود دکان مرا
قسمت من چون هما نبود به غیر از استخوان
کرده این روزی خلاص از منت دوران مرا
می گذارم چون چراغ و آب می گردم چو شمع
هر که چون پروانه می گردد شبی مهمان مرا
تا لب نانی چو گندم روز بی من کرده اند
در گریبان چاک ها افتاده تا دامان مرا
از تبسم پسته را مغز سرآمد از دهان
وقف دندان ندامت شد لب خندان مرا
داغها چون لاله از اعضای من گل کرده است
چاک پیراهن نماید رخنه بستان مرا
گر روم بهر تماشا سوی گلشن چون نسیم
غنچه هم چون بوی سازد در بغل پنهان مرا
گشته ام خلوت نشین از تهمت عریان تنی
چاک پیراهن چو یوسف کرده در زندان مرا
چون فلاخون بسته ام سنگ ملامت بر شکم
کرده مشرف بر سر دیوانگان دوران مرا
می رود ای سیدا از دیده ام دریای خون
خار مژگان می نماید پنجه مرجان مرا
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş