شمارهٔ ۱۱۵
س سیدای نسفی
0
Altın Yaprak
خال او در بند آن زلف چو شست افتاده است
مژده باد ای دل که دزد من به دست افتاده است
بر سرش خورشید همچون ذره می آید به رقص
هر که درین کوی همچون خاک پست افتاده است
از در میخانه تا آن شوخ چشم من گذشت
ساغر از خود رفته است و شیشه مست افتاده است
از ته دل سوخته بر حال من همچون کباب
دیده هر کس که با آن می پرست افتاده است
خصم چون از خانه خیزد سیدا باشد بلا
زلف او را بنگر از خط صد شکست افتاده است
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş