شمارهٔ ۲۴۹
س سیدای نسفی
0
Altın Yaprak
شبی که خانه ام از روی یار گلشن بود
دماغ سوخته من چو شمع روشن بود
به گرد یار چو پروانه رقص می رفتم
میان آب و عرق شمع تا به گردن بود
چمن چو تاج سیاهوش می نمود از دور
به دشت در نظرم لاله چاه بیژن بود
کریم را نشود دست کوته از احسان
به دیده هر گهری داشتم به دامن بود
مباد صبح به بزمم زند شبیخونی
ز شام تا به سحر چشم من بروزن بود
ز جوی شیر نشد نرم سینه شیرین
چو کوهکن جگر او ز سنگ و آهن بود
نمی رسید خیالم به فکر غازیی بیک
شبی که دوش سخن پای تکیه من بود
چو سیدا ز دلم گریه گرد کلفت برد
چراغ خانه ام امشب ز آب روشن بود
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş