شمارهٔ ۴۴
س سیدای نسفی
0
Altın Yaprak
چون تاب به کلبه ام ای سیمتن درای
داغم شکفته است به سیر چمن درای
ای شمع بزم سوختگان در سخن درای
یک بار بی طلب به شبستان من درای
چون بوی گل نهفته در این انجمن درای
امروز هوش از من بیمار رفته است
رنگ از رخم پریده به یکبار رفته است
جان خرابم از تن افگار رفته است
دست و دلم ز دیدنت از کار رفته است
بند قبا گشاده در آغوش من درای
در کنج خانه جا چو اسیران گرفته ایم
خو را به گوشه یی ز حریفان گرفته ایم
چون شانه جا به زلف پریشان گرفته ایم
از دوریی تو شام غریبان گرفته ایم
از در گشاده روی چو صبح وطن درای
پروانه ها ز شمع جفای تو سوختند
در باغ بلبلان به هوای تو سوختند
گلها و لاله ها ز برای تو سوختند
خونین دلان ز شوق بقای تو سوختند
خندان تر از سهیل به خاک یمن درای
چون سیدا به کوی تو دیگر اسیر نیست
چشم تو را نظر به سوی این فقیر نیست
پرهیز کردن تو ازو دلپذیر نیست
آیینه را ز صحبت طوطی گریز نیست
ای سنگدل به صایب شیرین سخن درای
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş