شمارهٔ ۴۶۱
س سیدای نسفی
0
Altın Yaprak
تا به او روشن کنم سوز نهان خویشتن
می زنم چون شمع در آتش زبان خویشتن
عمرها شد پیش تیرش چون هدف ایستاده ام
تا کند حال مرا خاطرنشان خویشتن
در بناگوش خط مشکین او می گفت زلف
هیچ کس قدری ندارد در زمان خویشتن
از حیا برآستان خانه پا ننهاده یی
نیستی کوته زبان از پاسبان خویشتن
در چمن تا از فغان خود سخن سرکرده ام
عندلیبان رفته اند از آشیان خویشتن
در پی زلفش حواسم را پریشان ساختم
هیچ کس غارت نکرده کاروان خویشتن
هر زمان چون موی آتش دیده می پیچد به خود
یاد کرده زلف او هندوستان خویشتن
آشنای با خط و رخسار او صورت نه بست
تا نکردم همچو مو کلک زبان خویشتن
وا شود مانند بال قمریان آغوش ها
سرو من روزی که بگشاید میان خویشتن
نیست غیر از باده دل روزیی اهل حجاب
غنچه دارد مشت خونی در دهان خویشتن
خویش را یوسف گذارد در ترازو همچو سنگ
حسن او روزی که بگشاید دکان خویشتن
بی طلب ای سیدا مقصد نمی آید به دست
جا به مجلس می کند نی از فغان خویشتن
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş