شمارهٔ ۵۱۹
س سیدای نسفی
0
Altın Yaprak
برده دل را از بر من نونهال تازه ای
کرده ام بیعت به دست خردسال تازه ای
کرده دوران آستانم را زیارتگاه خضر
بر سرم تا آمده صاحب کمال تازه ای
دیده ام شمعی که چون پروانه می سوزد دلم
دارم از آغوش فانوسش خیال تازه ای
بی سرانجامم ندانم کارم آخر چون شود
دارم ای هم صحبتان امروز حال تازه ای
هر که در کویش مرا از تیره بختی دید و گفت
آمده از هند اینجا خاکمال تازه ای
سیدا آیینه ام گردید چون تصویر محو
کس ندیده اینچنین حسن و کمال تازه ای
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş