شمارهٔ ۵۲۱
س سیدای نسفی
0
Altın Yaprak
برده در پیری دل از دستم جوان تازه ای
بنده خود را خدا دادست جان تازه ای
ابرو و مژگان شوخش کار یکدیگر کنند
ترکش او را بود تیر و کمان تازه ای
قمریان را طوف گردن فوطه زاری شده
آمده در بوستان سرو روان تازه ای
می نویسم هرشب از هجران او طومارها
می کنم هر روز انشا داستان تازه ای
با تو نو دل داده ام زینهار آرامم مده
می شود خوشدل کریم از میهمان تازه ای
از نی کلکم شکر ریزد به توصیف لبت
طوطیی این بوستان دارد زبان تازه ای
از لب من عمرها شد می چکد آب حیات
تا گرفته بوسه ام کام از دهان تازه ای
چون نسیم امروز بیرون کرده از کنج قفس
بلبل ما را هوای آشیان تازه ای
بر سر دست تماشا جای داده سیدا
آمده این شاخ گل از بوستان تازه ای
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş