شمارهٔ ۵۳۱
س سیدای نسفی
0
Altın Yaprak
مرا ای شعله خود در تاب و تب انداختی رفتی
چو شمع آتش زدی چشم مرا بگداختی رفتی
نشستی بر سمند و آمدی احوال پرسیدی
رسیدی همچو برق و ایستادی تاختی رفتی
نخواهد دید داغ سینه من روی بهبودی
نمک پاشیده بگذشتی کبابم ساختی رفتی
نشستی بر سر بالینم و سویم نظر کردی
همین مقدار بر احوال من پرداختی رفتی
چمن از گریه های سیدا دریای شوری شد
تبسم کردی و حق نمک نشناختی رفتی
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş