شمارهٔ ۵۳۱
س سیف فرغانی
0
Altın Yaprak
روی پنهان کن که آرام دل از من می بری
هوشم از سر می ربایی جانم از تن می بری
این چه دلداری بود جانا که با من ساعتی
می نیارامی و آرام دل از من می بری
گفته ای نزد تو آیم بر من این منت منه
گر بیایی زآب چشمم در به دامن می بری
ور مرا بی التفاتی می کنی زآن باک نیست
کز دلم سودای خود چون زنگ از آهن می بری
با رقیب از من شکایت کرده ای ای بی وفا
ماجرای دوست تا کی پیش دشمن می بری
در شب زلفت نهان کن آن رخ چون روز را
کآب روی مهر و مه زآن روی روشن می بری
زآن رخ همچون گل و زلف چو سنبل در چمن
آتش لاله نشاندی وآب سوسن می بری
در شب تیره بتابی بر دلم از راه چشم
همچو ماه از بام گردون ره به روزن می بری
دوش در مستی ازآن لب بوسه ای بربوده اند
در عوض ده می دهم گر بر من آن ظن می بری
سیف فرغانی چو سعدی نزد آن دلبر سخن
در به دریا می فرستی زر به معدن می بری
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş