شمارهٔ ۹
س سیدای نسفی
0
Altın Yaprak
غنچه خسبی باشد از سیر چمن آیین ما
بر سر ما بس بود شاخ گل بالین ما
پای خواب آلود ما در زیر دامن سرمه گشت
کوه در فریاد شد چون کبک از تمکین ما
عکس ما آیینه ها را کرد باغ دلگشا
می توان گلدسته بست از جبهه بی چین ما
متکای ما کف دست است و خصم ما هنوز
سنگ بر سر می زند از حسرت بالین ما
از نوای نغز وا شد در بروی باغبان
حلقه گوشی نشد افسانه رنگین ما
دست خود از بحر احسان کریمان بسته ایم
چشمه آب حیات ما دل خونین ما
سیدا از بس که فکر ما بلند افتاده است
پیش پای خود نبیند خصم کوته بین ما
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş