۸- حکایت
ن ناصر بخارایی
0
Altın Yaprak
یکی وقت من دلبری داشتم
به زیبا جوانی سری داشتم
جمالش به خوبی چو گل در چمن
غبار رهش سرمه چشم من
دهانش مرا چشمه نوش بود
لبش را گهر حلقه گوش بود
صبا گشته از زلف او مشک بیز
مه از روی او روز و شب درگریز
دل سرو از قامتش بی قرار
فراموش کرده خزان و بهار
شب و روز از عشق آن چشم مست
من و زاهد شهر باده پرست
گهی رکوه و خرقه در رهن می
گهی باده نوشیده بر بانگ نی
به هر جا نشسته من از اشک ناب
چو گوهر شده غرق دریای آب
همه خون شده رفته در پیش من
دل خسته ریش درویش من
به یک موی جان گشته محبوس تن
تنم مانده چون رشته در پیرهن
نه ز ارباب صدق و نه ز اهل یقین
نه در راه کفر و نه در راه دین
شبی مست بودم صراحی به کش
ندایی شنیدم به آواز خوش
که ای گشته از آب حیوان تو سیر
همه کرده روباه بازی به شیر
برون رفته از راه و در چه شده
به نقشی ز نقاش قانع بده
ز کثرت گذر کن به وحدت بیا
نهانی دریغا تو از ما جدا
تو خود را مگر عکس پنداشتی
که این پرده از رخ نبرداشتی
اگر پرده برخیزد از پیش کار
به هر جا که بینی بود نقش یار
همه جا نشان رخ یار تست
هوا و هوس مانع کار تست
هوس دشمنی چنگ در جان زده
تو از مهر او دم به فرمان زده
تو مردی عجب غافل و ساده ای
در لطف بر خصم بگشاده ای
چرا دشمنان را مدد می کنی
چرا ظلم بر جان خود می کنی
هر آن کس که او مار می پرورد
به آخر هم از مار زخمی خورد
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş