ن

ناصر بخارایی

798 şiir

0 Altın Yaprak

ناصر بخارایی şiirleri

Arama yardımı

گرت چشم معنی کند رهبری که نیکو در احوال ما بنگری ز اول در آیی به دریای غیب هنر بینی و چشم بندی ز عیب…

شنیدم که شاهی مبارک نظر خداوند شمشیر و تاج و کمر سپهدار و لشکرکش و جنگجوی که با تیر بشکافتی تار موی…

1

به پیری همی گفت روزی پسر که ای دیده حال جهان سر به سر به بیهوده گشته فراز و نشیب فروخوانده دفتر نوشته کتیب…

یکی مرد دهقان درختی نشاند دگر آستین بر زراعت فشاند یکی رنج سرما و گرما کشید عذاب زمستان و گرما چشید…

سکندر که قفل ممالک گشاد شنیدم که بنیاد شهری نهاد چو بر ساحل افتاد اقصای شهر لب بحر زد بوسه بر پای شهر…

ترا دیده دل اگر باز شد همای سعادت به پرواز شد به ملک خرد پنج نوبت بزن در بوستان سعادت بزن…

یکی مرد صاحب نظر در بهار گذر کرد بر دامن کوهسار سر چشمه ای دید در پای سنگ به سو گلی رسته یاقوت رنگ…

یکی رند در گلخنی خفته بود تو گویی به خواب عدم رفته بود چنان دید در خواب کو شاه شد بر او محنت و رنج کوتاه شد…

گر از مایه عشق گویم سخن مرا آتش دل بسوزد دهن قضا کیست مأمور فرمان عشق فلک چیست طاقی ز ایوان عشق…

یکی روز محمود گردن فراز نهان رفت در خانه ای با ایاز منور بساطی بینداختند شه و ینده شطرنج می باختند…

سرنامه نام خداوند پاک که پیدا کند آدمی را ز خاک حکیمی که بی فکرت و بی علل بپیوست ملک ابد با ازل…

شبی طوطیی ز آشیان بر پرید به مأوای خفاش ناگه رسید همی گفت خفاش اوصاف شب همه شب نمی آرمد از شغب…

به پروانه می گفت صاحبدلی که در عشق دارم قوی مشکلی تو باید که آن مشکلم حل کنی که در آتش عشق پر می زنی…

یکی عاشقی فرد و آزاده ای شنیدم که شد صید شهزاده ای چو شمع معنبر ز سوز طلب همی مرد روز و همی سوخت شب…

ز ناصر نشان در بخارا طلب گهر در دل سنگ خارا طلب بلی گوهر از سوزنی کم شده ولی یار عیسی مریم شده…

15 / 798 gösteriliyor

Sana daha iyi bir okuma deneyimi sunabilmek için sitemizde çerez kullanıyoruz. Kişisel verilerin KVKK ve GDPR kapsamında işlenir; hangi çerezlere izin verdiğini dilediğin zaman değiştirebilirsin.