شمارهٔ ۱۲
ن ناصر بخارایی
0
Altın Yaprak
از عقل نیست پیش تو رفتن چراغ را
آن به که روغنی بچکاند دماغ را
بر رو مپیچ سلسله زلف عنبرین
بر عارض تذرو منه پر زاغ را
ای باد اگر به بردن جانت رسالت است
بر تو گرفت نیست بگو مابلاغ را
کامی ز عمر گیر و مده رایگان ز دست
روز وصال و عهد شباب و فراغ را
زهاد حور و جنت و کوثر گزیده اند
ما شاهدی و جام شرابی و باغ را
روزی که کاسه سر ناصر شود ایاغ
جان تازه گردد از لب لعلت ایاغ را
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş