شمارهٔ ۱۲۷
ن ناصر بخارایی
0
Altın Yaprak
چشمم به یاد لعل تو دوشینه خون گریست
بی سنبل تو نرگس من لاله گون گریست
در یاب ای فزون شده از حد دلبری
کین چشم اشکبار من از حد فزون گریست
پنهان ز دیده یاد تو از خاطرم گذشت
خندید از درون دل و چشم از برون گریست
خندم به گریه در چو نکوخواه گویدم
نیکو شود هر آینه آن کز جنون گریست
سوزی ست در دل من اگر سینه ام بسوخت
خون در کنار دارم اگر دیده خون گریست
آن آب چشمها که ز پل می برد ستون
از چشم عاشقی ست که در بیستون گریست
ناصر اگر ز عشق تو گرید عجب مدار
دایم ز زخم پنجه غالب زبون گریست
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş