شمارهٔ ۱۴۹
ن ناصر بخارایی
0
Altın Yaprak
عمرم همه آن بود که در کوی تو بگذشت
مردن به ازین عمر که بی روی تو بگذشت
میداد صبا بوی تو دل رفت به آن بوی
از باد دل گمشده بر بوی تو بگذشت
در جادویی از چشم تو زلف به سر آمد
از ترک ختا طره هندوی تو بگذشت
امشب به یقین می گذرد اشک من از دوش
در حسرت مویی که ز زانوی تو بگذشت
هر ناله که من بر زبر چرخ رساندم
تیریست که از سینه بدگوی تو بگذشت
بشکافم اگر موی شود نکته باریک
از بسکه ز پیش نظرم موی تو بگذشت
ناصر دل خود را هدف تیر بلا ساخت
وانگه به کمانخانه ابروی تو بگذشت
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş