شمارهٔ ۱۶۹
ن ناصر بخارایی
0
Altın Yaprak
دلم که چون سر زلف تو می رود بر باد
به دام عشق درافتاد هر چه بادا باد
مرا که سایه خود محرم است و آن هم هیچ
مرا که باد صبا هم دمست و آن هم باد
خرابه دلم از گنج عشق آباد است
که گنج عشق تو دارد دل خراب آباد
به یاد لعل تو دادیم جان شیرین را
به کوه هجر در افتاده ایم چون فرهاد
به صید آهوی صیاد کی تواند رفت
که چشم آهوی تو صید می کند صیاد
مگر تو حور بهشتی که از نژاد بشد
نزاد چون تو پرپچهره و فرشته نژاد
بگوش دلبر فریاد ما رسید ولی
از آن چه سود که که دلبر نمی رسد فریاد
اگر به خواری شد خاک راه او ناصر
ز خاک راه غباری به دامنش مرساد
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş