شمارهٔ ۱۷۶
ن ناصر بخارایی
0
Altın Yaprak
جان بر لب لعلش چو مگس بر شکر افتاد
با وصل تو دل چون شبهی در گهر افتاد
کی دست زند در کمر صحبت شیرین
فرهاد که با درد فراق از کمر افتاد
با روی تو زد آب روان لاف لطافت
ز آنروی مرا آب روان از نظر افتاد
یاقوت روان در نظرم جای گرفتست
از جزع بسی لعل که بر روی زر افتاد
آن قطره خوی بر لب گلرنگ تو گویی
از ابر نمی بر رخ گلهای تر افتاد
بر چشمه نوشین لبت سبزه دمیده است
یا خود پر طوطی ست که اندر شکر افتاد
بدخواه بر افتد چو در افتاد به ناصر
هر کس که به درویش در افتاد بر افتاد
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş