شمارهٔ ۱۹۰
ن ناصر بخارایی
0
Altın Yaprak
از بهر در وصلت چشمم در آب گردد
وز آرزوی لعلت دل خون ناب گردد
حسنت چو برفروزد رخساره همچو آتش
جان ها چو عود سوزد دلها کباب گردد
ترسم ز خط سبزت سر برزند سیاهی
گر همچو زلف هندوات در آفتاب گردد
چون نیستی تو در دل از دل خبر ندارم
هر کس برای گنجی گرد خراب گردد
گفتم حدیث وصلت گفتا به خواب بینی
بیند کسی که او را در دیده خواب گردد
ناصر شده ست مویی آن موی هم حجابست
مویی نگر که او را مویی حجاب گردد
گر لذت لب تو یابد شکر گدازد
ور زانکه چهره تو بیند گل آب گردد
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş