شمارهٔ ۱۹۶
ن ناصر بخارایی
0
Altın Yaprak
با پرتو رخسار تو مه تاب ندارد
با لطف بناگوش تو گل آب ندارد
شیرینی شهد تو ز شکر نتوان یافت
طعم لب شیرین تو عناب ندارد
آن پیر که در صومعه ها گوشه نشین است
جز گوشه ابروی تو محراب ندارد
وان رند که در میکده ها باده پرست است
جز باده لعل تو می ناب ندارد
در خواب مشو یک نفس ای دوست که شب هاست
تا دیده من از غم تو خواب ندارد
با غمزه بگو تا دل آشفته ما را
چون طره مشکین تو در تاب ندارد
درد دل ناصر همه از مردم چشمت
آبش بگذشت از سر و پایاب ندارد
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş