شمارهٔ ۲۱۰
ن ناصر بخارایی
0
Altın Yaprak
عشق تو روی ما ز عدم در وجود کرد
چیزی نبود مهر رخت هرچه بود کرد
بر درد ما ز ماتم هجر تو تا ابد
خورشید چرخ خرقه گردون کبود کرد
بویی در آب و گل ز گل عارض تو بود
از بهر آن فرشته به آدم سجود کرد
صوفی منال بیهوده چندین که چوب خشک
تا کل نسوخت درد سر آورد و دود کرد
ما بی عمل به جنت اعلی رسیده ایم
ای بی خبر خدا نشنودی که جود کرد
فکر جهان بی سر و پا کار عقل نیست
عاقل خبر نداشت که دیوانه سود کرد
شاخ درخت عشرت ما تازه می شود
در باغ عیش از آب روانی که رود کرد
ناصر تو را به رندی و دیوانگی مثل
ذوق شراب صافی و عشق سرود کرد
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş