شمارهٔ ۲۲۳
ن ناصر بخارایی
0
Altın Yaprak
اگر دلبر ز ما دل برنگیرد
دل من غیر او دلبر نگیرد
اگر زر در میان نبود کمر را
میان دوست را دربر نگیرد
صبا دم می دهد گل را ولیکن
نخواهد خورد دم تا زر نگیرد
خیال دوست در چشمم نیاید
که او را دیده در گوهر نگیرد
برو زاهد که تو بادی و من شمع
دم سرد تو با من درنگیرد
به تنهایی توان ملکی گرفتن
که سلطان با همه لشکر نگیرد
دل ناصر شود چون غنچه پر خون
به دور گل اگر ساغر نگیرد
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş