شمارهٔ ۲۴۸
ن ناصر بخارایی
0
Altın Yaprak
گدای دولت آنم که او گدای تو باشد
به دیده درکشم آن را که خاک پای تو باشد
حیات چون بود آن را که در غم تو نمیرد
صبور چون بود آنکس که مبتلای تو باشد
اگر به حشر برآرند نامه عمل من
به خون نوشته بر او جمله ماجرای تو باشد
هوس به رهگذری می کنم که بر سر خاکم
امید سایه بالای دلگشای تو باشد
گر از وفای تو خاکم به هر دیار برد باد
منم فدای تو بازآ که جان برای تو باشد
تو را به خلوت چشمم گر اتفاق نباشد
میان دیده خیال رخت به جای تو باشد
هزار بار بسازم دهان به مشک معطر
به جای ورد زبانم اگر دعای تو باشد
اگر به خون محبان بود توجه خاطر
رضاست از طرف ما اگر رضای تو باشد
گذر به تربت ناصر که ذره های وجودش
به زیر خاک بر امید مرحبای تو باشد
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş