شمارهٔ ۲۵
ن ناصر بخارایی
0
Altın Yaprak
مایل عشق خرابات است عقل پیر ما
تا چه آرد بر سر ما پیر بی تدبیر ما
من به جز تقدیر تدبیری ندارم عشق را
این چنین رفته است گویی در ازل تقدیر ما
عشق را اکسیر اگر گویند وجهی ظاهرست
وجه زر از چهره زردست در اکسیر ما
کی دل دیوانه در عالم بماند پای بند
حلقه زلف بتان گر نیستی زنجیر ما
در عبارت چون نمی آید کمال حسن یار
قاصر آمد از بیان وصف او تقریر ما
در دل تنگم نمی گنجد خیال روی دوست
نیست در خورد خیالش سینه دلگیر ما
آشکارا گردد این زنار گبری در میان
آتش می گر بسوزد خرقه تزویر ما
ما بسی تقصیرها کردیم اما لطف دوست
عذر گوید از زبان عفو بر تقصیر ما
ناصر از سهو قلم در خط اگر آرد خطا
یار خط در می کشد بر خامه تحریر ما
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş