شمارهٔ ۳۱۸
ن ناصر بخارایی
0
Altın Yaprak
بدیدم آن مه خود را پگاه خواب آلود
سعادت نظرش خواب غفلتم بربود
دمید صبح وصال و رسید شام فراق
چنان شدم که کسی آید از عدم به وجود
چنان که مه ز فلک روی خویش بنماید
نگار من رخ خوب از کنار بام نمود
دوتا شدم به سلام و نهاده روی بر خاک
نکرده بودم از این خوبتر رکوع و سجود
نداد آن صنم از سرکشی جواب سلام
ولی به غمزه شیرین اشارتی فرمود
که ناصرا ز زبان رقیب می ترسم
تو عاقلی و اشارت بسنده خواهد بود
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş