شمارهٔ ۳۲
ن ناصر بخارایی
0
Altın Yaprak
کتبت من دم عیش الیک الف کتاب
هنوز شوق تو یک فصل نیست از صد باب
غمی که در شب هجران به روی ما آمد
حساب آن نتوان کرد تا به روز حساب
به خواب روی تو هرگز ندیده ام زآن روی
که خواب را نتوان دید بی رخت در خواب
ز آب دیده من سوز دل بیفزاید
که دیده است که آتش فزون شود از آب
به وقت سجده مرا روی دل به ابروی توست
چو بت پرست که در قبله کژ نهد محراب
چو سرو در چمن جان بیدلان بنشین
چو آفتاب رخ از ذره حقیر متاب
کجا به وصل تو ناصر رسد مگر باشد
لطیفه سببی از مسبب الاسباب
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş