شمارهٔ ۳۴۴
ن ناصر بخارایی
0
Altın Yaprak
سبره خط تو پیدا می شود
راز ما زان سبزه صحرا می شود
سرو تا در زیر پایت سر نهاد
کار او هر لحظه بالا می شود
نرگس مخمور می بیند به خواب
صورت چشم تو بینا می شود
سوسن آزادی زلفت می کند
در زبانش جمله گویا می شود
پرده گل می دراند باد صبح
راز پهنان آشکارا می شود
بسکه می نالند مرغان سحر
آسمان را مهر پیدا می شود
تا ز مهرت یافت ناصر ذره ای
هر زمان چون صبح رسوا می شود
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş