شمارهٔ ۳۷۸
ن ناصر بخارایی
0
Altın Yaprak
ساقی سبک آن رطل گران را به من آور
قوت دل و یاقوت روان را به من آور
گر زانچه به ما می نرسد باده صافی
دردی که رسد دردکشان را به من آور
بیدار کن از درد کهن بخت جوان را
یک بار دگر بخت جوان را به من آور
ای باد صبا جان جهان باد فدایت
لطفی کن و آن جان جهان را به من آور
آرام دل و راحت جان رفت چو او رفت
آرام دل و راحت جان را به من آور
گر نامه و سوغات نمی آری و پیغام
نک بیلک آن سخت کمان را به من آور
گر مرهم وصلی دهد آن با دگران ده
ور داغ فراقی بود آن را به من آور
آن دل که ازو نام نشان نیست بجویش
حال دل بی نام و نشان را به من آور
آشفته چو زلفش برسان قصه ناصر
وز لعل لبش راز نهان را به من آور
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş