شمارهٔ ۴
ن ناصر بخارایی
0
Altın Yaprak
ببین به دیده ما روی خویشتن یارا
که حکم آینه شد آب دیده ما را
تو سرو ناز منی سر چه می کشی از ناز
گذر به جانب آب روان تماشا را
مباش در غم فردا و شاد باش امروز
که کس نداند امروز حال فردا را
بیا که صبح بهارست و وقت گل چیدن
که پر ز لاله و گل دامنی ست صحرا را
خمار دردسر آورد ساقیا برخیز
به اهل درد بده دردی مصفا را
دمی که کشتی زرین به دست ما آید
ز تشنگی به دمی درکشیم دریا را
بساز ناصر با عاشقی و تنهایی
که نیست زحمت تن ها حریف تنها را
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş