شمارهٔ ۴۱
ن ناصر بخارایی
0
Altın Yaprak
ای به حسن از عالم انسان غریب
ذات انسانی بود زین سان غریب
هست در چاه زنخدان تو دل
همچو یوسف در چه کنعان غریب
صف کشیده خیل مژگان سیاه
لشکر هندو به ترکستان غریب
در گل و گلشن به خواب افتاده است
ترک مست از لشکر خاقان غریب
چند گردی در سواد زلف او
ای دل مسکین سرگردان غریب
چون شفق در خون نشیند صبح و شام
بی دیار و یار و خان و مان غریب
جان او را چون به صد جان می خرد
کی برد از شهر جانان جان غریب
درد هجران را که درمانیش نیست
هم به درد دل کند درمان غریب
از سر کوی تو تا ناصر برفت
هیچ پرسیدی کجا شد آن غریب
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş